http://s4.picofile.com/file/7794045478/kia_shop1.gif
فروش تبدیل کیا ترنم
بلاگفا

بلاگفا
آخرين مطالب
پيوندهای روزانه
لینک های مفید


تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است ...

دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنج های

عالم را در رگهایم جاری کرد !!!

دردهایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد ...

و حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای

دردناک داغ ستم پوشاند ...

دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش برای داشتنش

داشتم ...

دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش

 از کسانی که
...
 



دوستشان دارم کنده شوم ...


در آن سوی مرزها دوست داشتن گناه است
حق من نیست


که به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت
مرابسوزانید....
[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]


موهای یک زن خلق نشده

برای پوشانده شدن

یا برای باز شدن در باد

یا جلب نظر

یا برای به دنبال کشیدن نگاه

موهای یک زن خلق شده

برای عشقش

که بنشیند شانه اش کند , ببافد و دیوانه شود...

عطر مو های یک زن فراموش شدنی نیست!

وقتي خدا مي خواست تو را بسازد

چه حال خوشي داشت،

چه حوصله اي ! اين موها، اين چشم ها .... خودت مي فهمي؟ من همه اين ها را دوست دارم.

دوست دارم یه بار بشینم موهاتو شونه کنم

یه چند تارش بریزه .بگم اینارو میبینی ؟؟؟

بگی اره ..!!!

منم بگم با همه دنیا عوضش نمیکنم

دنیــــا فهمـید خیلی حــقیر است وقتی گفتم :

یک تارمــوی "تــــــــــ♥ـــــــو " را به او نمیدهم...

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
دلم برای کسی تنگ است كه گمان میكردم

می آید

می ماند

و به تنهاییم پایان میدهد!

امد

رفت

و به زندگی ام پایان داد

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
 

جدیدترین ساخته استاد داریوش مهرجوی

با هنرمندی : مهناز افشار ، رضا عطاران ، حامد بهداد ، همایون ارشادی

رویا تیموریان ، حسن پورشیرازی و علیرضا جعفری ...

نظر من : من فیلم را در سی و یکمین سال جشنواره فیلم فجر تماشا کردم

فیلمی از نظر کیفیت ما بین مهمانی مامان و نارنجی پوش یعتی اگر از ۱۰ نمره

به مهمانی مامان ۱۰ و به نارنجی پوش ۵ بدیم این فیلم نمره خوب هفت را از نظر من

میگیره ، یک کمدی مفرح و جذاب با باز متفاوت حامد بهداد و مهناز افشار و هنرنمایی

رضا عطاران ، در این فیلم به گریم جالب حامد بهداد مواجه میشیم و جالب توجه است ....

فیلم موضوع جدید و نو داره که من خیلی دوستش داشتم امیدوارم دوستان نازنینم

این فیلم تماشا کنند و لذت ببرند ...

در پست جدید پسرک ساده دل چند عکس از این فیلم را برای دوستان در نظر گرفتم ...

ادامه عکس ها در ادامه مطلب ...

( ساده دل )

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
 

دکتر محمد رضا عارف انتخاب من ...

( ساده دل )

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
 

خیابان های آرام به کارگردانی کمال تبریزی ساخته ۱۳۸۸

پاداش به کارگردانی کمال تبریزی ساخته ۱۳۸۶

بانوی شهر ما به کارگردانی ابراهیم حاتمی کیا ساخته ۱۳۸۸

خرس به کارگردانی خسرو معصومی ساخته ۱۳۹۰

هیس دخترها فریاد نمیزنند به کارگردانی پوران درخشنده ساخته ۱۳۹۱

قصه ها به کارگردانی رخشان بنی اعتماد ساخته ۱۳۸۸

گذشته به کارگردانی اصغر فرهادی ساخته ۱۳۹۱

پل چوبی به کارگردان مهدی کرم پور ساخته ۱۳۹۰

خسته نباشید به کارگردانی محسن قرایی ساخته ۱۳۹۱

چارسو به کارگردانی فرهاد نجفی ساخته ۱۳۸۹

کپی برابر اصل به کارگردانی عباس کیارستمی ۱۳۸۷

استرداد به کارگردانی علی غفاری ۱۳۹۱

پست جدید پسرک ساده دل در رابطه با فیلم هایی هست که در صف

طولانی اکران قرار دارند که تعدادی را با پوستر انان انتخاب کردم ...

ادامه پوسترها در ادامه مطلب ...

( ساده دل )

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]

برنیس بژو بازیگر مشهور سینمای فرانسه بازیگر فیلم جدید اصغر فرهادی ...

بژو امشب در مراسم اختتامیه فستیوال کن نخل طلای بهترین بازیگر زن

برای بازی در فیلم گذشته را به خود اختصاص داد ...

فیلم گذشته در چند روز آینده اکران عمومیش در ایران آغاز خواهد شد ...

عکس هایی از اختتامیه و برنیس بژو در پست جدید

پسرک ساده دل ...

سی و هشت عکس

ادامه عکس ها در ادامه مطلب ...



( ساده دل )

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
 

تصاویر اصغر فرهادی عزیز و گروه بازیگران فیلم جدیدش در

افتتاحیه فستیوال کن ....

ادامه عکس ها در ادامه مطلب ...

۳۰ عکس در پست جدید پسرک ساده دل ...

( ساده دل )

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
tyle="color: rgb(255, 153, 255);">پدرم روزت مبارک ...

همیشه زنده و سلامت باشی دوست همیشگیم ...

( ساده دل )

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
 

سلام خرداد ....

ماه امتحان ، انتخاب و تولد ... !

خوش آمدی خرداد ...

( ساده دل )

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
 

مدتی است که دستم به نوشتن نمیره و دفتر خاطراتم سفید مانده

و نوشته جدیدی برای بلاگم نزدم و اکثرا با پوسترها و عکس های

سینمایی و توضیحاتی در مورد سینمای مورد علاقه خودم دوستانم

را برای دیدن فیلم های سینمایی راهنمایی می کنم ...

اینبار سی پوستر زیبا فیلم های سینمایی را

انتخاب کردم ...

ادامه عکس ها در ادامه مطلب با من همراه باشید لطفا ...

 

( ساده دل )

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
strong>امسال تولد مادرم و روز مادر هر دو یکروز است ...

مادرم ان شاالله سال های سال سایت روی سر ما باشه

همیشه شاد و خندان و سلامت باشی ...

مادر روزت مبارک ...

عکس های مناسبتی را در ادامه مطلب شاهد باشید ...


( ساده دل )

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
غریب

غریب از کوچه میگذرد

ورد پاهایش در برف گم میشود

بدون اینکه هیج پنجره ای او را بشناسد

 

شکوهه

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
ابدیت

 

درسکوت تاریکی

در صدای روشنایی

مابین این همه مخلوق

انسانی را فهمیدم

که نور مینوشید

دانه های شادی میکاشت

گل دوستی میبافت

و منهای  انتطار......

  تو را میسرود

تا نهایت ابدیت............

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
رفیقان ثابت قدم

سبز خواهند ماند

در سبزه زار زندگیت

همانند سرو ناز

و باد انها را بهر طرف نخواهد برد

این راقاصدک به من گفت

 

شکوهه

 

 

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
Miniature
[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
 
[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
 

به عشق تو

 

به عشق تو شعله شدم

سوختم و زنده شدم

به مهر تو ماه شدم

به  شوق تو بال شدم

عاشق پرواز شدم

مرغ خوش آواز شدم

شهره ی افاق شدم

مست و خطا کارشدم

مست وخطا کار شدم 

 

شکوه

 ژانویه 2012

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

  

  

راز گل

ای گل سحرامیز  و راز افراز

وه که چه مینا و با معنایی

تو پیام تمام عاشقان دینایی

  زینت روح و روانی

دلها با   تو بهم می امیزند

بی تو میمیرند

نفسها  با عطر تو مست

عاشقان   مجنون

چهره ات همچون ماه

 دستهایت  سبز

دیدارت زیارتی والا

فراموشی دنیا

عشق وصفا

دریغا

عمر تو بس کوتاه

همچون نسیم سحرگاه

اما پربار

اما پربار.....

 

 

 

 

باغ زندگی                                                                                    

 

توی باغ زندگی

گل با گل نمیمونه                                                                 
هر گلی کوله باری بدوش داره و میرونه
سر راهش گلا رو می چینه
و زیر قدماش میسوزونه
سرراهش گلا رو می چینه
و زیر قدماش می سوزونه

 

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]

 

 من و دختر خاله ا م مهتاب  همسایه دیوار به دیوار بودیم افتاب که غروب میکرد درحیاط خانه قایم موشک و خانه بازی و گاهی یه قل دو قل بازی میکردیم

روزهای جمعه وقتی خورشید طلوع میکرد به پشت بام میرفتیم و بادبادک بازی میکردیم اما در روزهای ابری  و بارانی به  زیر زمین خانه میرفتیم  و در انجا  با ترس و لرزهمدیگر را در آغوش میگرفتیم و میبوسیدیم و بعد هم باهم ورق بازی میکردیم. بعضی اوقات هم در کوچه با بچه های محل فوتبال بازی میکردم.  مهتاب  تماشاچی بازی بود اوخیلی فوتبال را دوست داشت ولی اجازه نداشت بازی کند. هروقت گل میزدم برایم دست میزد و هورا میکشید .کم کم دراین  بازی مهارت یافتم و به ان علاقه مند شدم بطوریکه بعدها  به عضویت  تیم  فوتبال در امدم.

                                                                                                                 

در یک بعد از ظهر زیبا و افتابی بهاری که برای مسابقه ی فوتبال رفته بودم ناگاه درحین بازی   بسختی زمین خوردم . فورا مرا به اورژانس بیمارستان محل بردند. در انجا  دکترپس از معاینه و مداوا به من گفت دیگه بچه دار نمی شوم و من  وقتی این حرف را شنیدم  ناگاه رنگ از رویم پرید و انگار دنیا روی سرم خراب شد، مدتها در خود فرورفتم وو دیگر بخود اجازه ندادم که  با  دختر خاله ام  مهتاب که عاشق و شیفته اش بودم عروسی کنم

 دلم نمی خواست که مهتاب من مادر نشود ولی عاشق بودم و ارزو داشتم هر طور شده  روی قرص ماهش را   ببینم و صدایی لطیفش را بشنوم . اصلا زندگی بدون او برایم غیر ممکن به نظر میرسید. هر لحظه بودن با او برایم دنیایی ارزش داشت.

مدتی را باغم و اندوه سپری کردم ولی ناگاه  فکری به خاطرم رسید.  به یکی از دوستان نزدیکم  شروین  که قصد ازدواج داشت پیشنهاد کردم که با اوعروسی کند.. این تنها راهی بود که باعث میشد بیشتر بتوانم او را ببینم. خوشبختانه   دوستم پذیرفت و بزودی مراسم عروسی در خانه ی  پدری عروس در غروب یک روز پائیزی برپا شد و من هم درین مراسم شرکت کردم.سفره ی عقد  

توسط مادر مهتاب روی پارچه ی بته جقه ای، بطرز زیبا و چشمگیری  چیده شده بود درروی سفره آینه و شعمدان نقره ، قرآن، نقل ونبات ، شیرینی، باقلوا، گل وووو قرار داشت. آخوند محل برای اجرای مراسم عقد با گفتن یا الله، یا الله وارد شد  و با این کلمه خانمها متوجه ورود او شدند و همه روسریهایشان را بسر کرده و خودشان را جمع و جور کردند. آخوند خطبه ی عقد را خواند . 100سکه طلا مهریه عروس بود و خانواده ی عروس کلی چک وچانه زده بودند تا داماد را متقاعد کنند که مهریه مهتاب  100 سکه باشد.مهتاب دفعه  سوم با اجازه ی پدرش بله گفت. مدعوین نقل و نبات سرعروس وداماد ریختند و هوراکشیدند. انگاه عروس و داماد باعسل دهان  همدیگر را شیرین کردند واقوام نزدیک بهشون هدایائی دادند.من یک سکه ی طلای بهار ازادی  به اوهدیه دادم و برایش ارزوی خوشبختی کردم . آنها سپس کیک سه طبقه ی عروسی را بریدندو مدعوین نوش جان کردند.عکاس هم مرتب اینور و انور میرفت تا از مراسم عکس بگیرد  و فیلمبرداری کند وصحنه ای را جا نیاندازد. پس از  آن عروس و داماد  و بهمراه انها مدعوین هم شروع به رقصیدن کردند. باباکرم، بندری ، کردی ، ترکی، عربی وغیره و مجلس حسابی گرم شد. در پایان عروس و داماد بخانه ی بخت رفتند. و من هم با یک سبد اندوه و تنهایی بخانه بازگشتم .

 چندین سال  گذشت و مهتاب پسری جذاب و مامانی  بدنیا اورد به اسم سام که اکنون هفت ساله است ولی  من و او هنوز عاشق یکدیگر هستیم و هرهفته  با اسکایپ  و مسنجر و گاهی هم تلفن کلی حرف  می زنیم و همدیگر را در کافی شاپ می بینیم. و گاهی هم در پارک باهم قرار میگذاریم. من سام  پسرش را در اغوش می کشم و بااو بازی میکنم واو از سرو کول من بالا میرود. او را قلقلک میدهم و از خنده ریسه میرود. گاهی اوقات  احساس میکنم که  سام پسر من است.

براستی که من و مهتاب با دیدار و صحبت با یکدیگر به ارامش  حقیقی میرسیم و اگر برای مدتی  همدیگر را نبینیم و با هم درد دل نکنیم به افسردگی مبتلا میشویم.

بارها با خود  با خود اندیشیده ام ایا بهتر نبود که کودکی بی پناه  را از یتیم خانه میگرفتیم و  به

فرزندی میپذیرفتیم؟ و در نتیجه عشق پرشور وشیرینمان  را و به همراه  آن کودکی  بی پناه را نجات میدادیم ؟

 و اکنون من ماندم و تمام  تنهایی هایم. تنهاترین تنها، تنهای همیشه عاشق

آری تنهای همیشه عاشق

و عاشق همیشه تنهاست

و عاشق همیشه تنهاست

نویسنده : شکوه

 

 

 

 

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
دریا

دریا به من ندا داد

دیوار را رها کنم

خیابان دختران خورشید را بپیمایم

تا هستی را با همه ی شکوهش به تماشا نشینم

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]

داستان درباره یک خانواده 4 نفره است. هلن و بنیامین و دو پسرشان.دانیال و سام. دانیال تازه دانشگاه قبول شده و سامی دبیرستانی ست که می فهمیم پدرخانواده (بنیامین)، بر خلاف قولی که ده سال قبل داده بود،باز هم به خانواده اشخیانت کرده و چند ماهی را با زنی سی و چند ساله به اسم سارا بوده است.اما حالاپشیمان شده و چند وقتی ست که با سارا قطع رابطه کرده.در این بین دانیال که از پدرشبیزار شده در تلاش است که مادرش را از خیانت پدر آگاه کند.غافل از این که زنی کهبا او در ارتباط است،همان ساراست که چند ماهِ پیش از پدرش جدا شده. نمایش نامه درشبِ تولد پدر اتفاق می افتد. شبی که هلن، طبق معمول همیشه یِ 25 سال زندگیمشترکشان، برای بنیامین جشن گرفته.و بدون آنکه بداند معشوقه شوهرش حالا دوست دخترپسرش است، سارا را به خانه شان دعوت کرده تا تکلیف همه چیز را روشن کند.سارا می آید، دانیال که چند روز قبل از تولدپدرش فهمیده که سارا با پدرش در ارتباط بوده، شرایط سارا را قبول کرده و می خواهدبا او از خانه شان برود. اما سارا قبول نمی کند. بنیامین به همه ی اشتباهاتشاعتراف می کند. در این بین، سامی شاهد تمام ماجرا ست. تفنگی را در دست دارد که مدتها قبل هلن به عنوان هدیه تولد برای بنیامین خریده است.زیرا تفریح بنیامین شکاراست و تفنگ شکاری اش مدت هاست که خراب شده. در انتها، سارا می خواهد برود،دانیالدر تلاش است که قانعش کند که با هم بروند وهلن و بنیامین می خواهند  جلوی دانیال را بگیرند  که سامی قلب سارا را نشانه می رود و شلیک میکند. در صحنه آخر، نمایش نامه با مونولوگی از سامی تمام می شود.وقتی سامی درآوانسن مشغول گفتن مونولوگش است، در بک گراند صحنه،دانیال در اتاقش مشغول پاک کردنخون سارا از روی حلقه اش است. بنیامین وقتی که نور رویش روشن می شود تلاش می کندکه از روشنایی فرار کند، اما نمی تواند. و هلن در گوشه صحنه، جایی که سارا کشتهشده، مشغول پاک کردن خون سارا از روی زمین است. سارا هم کمی جلو تر از بقیه، بیندانیال و بنیامین ایستاده و با لبخند در حالا بازی کرن با یک یویو است.

سامی:خانواده همه چیزه. امنیت خانواده همه چیزه. هرچقدر که می خوایانکارش کن. شعار بده. ولی همه اینا تا وقتی ادامه داره که نفست هنوزاز جای گرمبلند می شه.همین که فشار از حد کافی بالا بره.. بووووووووووم.. همه چیز منفجر میشه. اون موقع است که  دیگه وقت فکر کردننداری، پس طبق عادت عمل می کنی.طبق قرار دادی عمل می کنی که لحظه ی تولد زیرش روامضا کردی، نه کاری که دوست داری انجام بدی.من سارا رو کشتم. مامانم دوست داشت باگوشتش واسه ناهار فردا، آبگوشت درست کنه.بابام دوست داشت توی یه سوراخ عمیق چالشکنه. دانیال دلش می خواست باهاش بره زیر خاک.اما هیچکدوم کارایی که دوست داشتن روانجام ندادند. صدای شلیک اسلحه اونقدر زیاد بود که همه رو به خودشون آورد.فهمیدنکه من، نباید قربانی کارای اونا باشم. پس بابام و دانیال، سارا را بردن پشت خونه،پای درخت آلبالویی که 6 سال پیش همه با هم کاشته بودیم،چال کردن. اون درخت آخرینکاری بود که همه با هم انجام دادیم.حیف که الان سه ساله خشک شده.آلبالوهای درشت وخوشمزه ای می داد.شاید سارا باعث بشه، ریشه های اون درخت دوباره جونبگیرن.اینجوری، تولد سال بعد بابام، می تونیم همه رو دعوت کنیم خونمون تا با همکیک آلبالو بخوریم.


این داستان نمایش نامه ایست که مدتی طولانی ست در تلاشم برای اجرایش.متن را دوست دارم. آدمهایش را دوست دارم.شبیه ما هستند. شبیه دیروز، امروز، وشایدفردای ما. دغدغه ی اصلی همه ی این آدم ها، خانواده شان است. بنیان اصلی رشد هرفرد.و من به اندازه ی زندگیِ این چهار نفر، زندگی کرده و مرده ام. درد کشیده ام، لذتبرده ام.

بعد از مدت ها تلاش و به در بسته خوردن، حالا چیزی به اجرا نمانده ومن از فرط هیجان دلم می خواهد پرواز کنم،فریاد بزنم، بمیرم. حس عجیبی که فقط درلحظه ی خلق به آدم دست می دهد. حس زایش است. مثل بچه ای که به دنیا بیاوری، کم کمبزرگش کنی، و حالا به ثمر رسیدنش را ببینی. در کلمه نمی گنجد.

در روزگار بی در و پیکر و سگیِ این روزهایم، فعلاً بهترین اتفاق بهاجرا رسیدن کارم است که بابتش خوشحالم. 




[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]


رضا:آخه این کاراچیه می کنی؟ کجا رو می خوای بگیری؟ چی گیرِ تو میاد؟ تابستون که زدین همدیگه رو لتو

پار کردین چی شد؟کی بُرد؟ ناصر خانِ مرندی دلارای هشتصد تومنی اش رو تو بازار هزار تومن آب کرد.

علی: یعنی چیزاییرو که مردم نمیخوان، نباید بگن؟

رضا:یعنی شما چهارتابچه می دونین مردم چی می خوان؟

علی:حالا خوبه همینچهارتا بچه جرآت حرف زدن دارن.

رضا:مردم دنبالبدبختی شونن.یه لقمه نون.بچسب به درست، حالیت شد؟

علی:کلاس فقط درس ومدرسه نیست

رضا: لازم نکردهشعار بدی. یه مدرک باید تو دستت باشه یا نه؟

علی:اینهمه دکتر مهندسبیکار ریخته توی این..

رضا: علی، با منیککه به دو نکن.این دفعه بخوای آرتیست بازی در بیاری و شلوغ بازی کنی، من می دونمتو..

                                                               

                                                                            / از: زیر پوستشهر-رخشان بنی اعتماد/



[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]

گریه کردن هم عالمی دارد برای خودش. آدمی که نتواند گریه کند، بیچارهاست. مدت بسیار بسیار زیادی ست که گریه نکرده ام.آتقدر زیاد که یادم نمی آید آخرینبار کی بوده و این مسئله اصلاً خوب نیست.کُپه کُپه،بغض هایم، مثل غده های چرک وکثافت توی وجودم در حال تکثیر شدن اند که نمی دانم دقیقاً باید چه غلطی در بارهشان بکنم.یک "خفه شو" مبسوط لازم دارم که به خودم بگویم. اما کی قرارهاست بگویم، نمی دانم.فقط می دانم که از حد تحملم خیلی گذشته است.. آنقدر ک همینروزهاست که احتمالاً بلایی سر خودم بیاورم. یک خودزنیِ اساسی. در این حدود کهموزیک های مریضم را دوباره رو کنم. سیگار کشیدن های پشت سرِهم و ازلت نشینی و هفتهها و روزها از خانه بیرون نرفتن، مگر به اجبار.فازهای گُهی که مدتیِ کنار گذاشتم.اما انگار که حال خوش..   حال و روز نا به سامانی دارم که آن سرش نا پیداست.

  *عنوان از  شعر "عروسک کوکی"/فروغ فرخزاد



+وقتی آسمان هم با حال و روزت لج کند، نتیجه می شود اینکه شب و روز ببارد.

 




[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
 1.وقت هایی هست در زندگی، که آدم نمی داند باید دقیقاً چهغلطی کند و هیچ بنده ی خدایی هم نمی تواند به آدم کمک کند.اینجور وقت هاست که آدمدرون خودش گیج می خورد و دلش می خواهد سرش را بکوبد به دیوار. دلش می خواهد برودتوی حوض! دلش می خواهد دیوانه بازی در بیاورد.اما از آنجایی که می داند وقتی عقلشسر جایش بیاید، مثل سگ، یا حتی بدتر، پشیمان می شود، دیوانه بازی در نمی آورد. سرشرا در لاک خودش می کند و گه اضافه نمی خورد. اینجور وقت هاست که نزدیکان هی به هیاز آدم می پرسند "چته؟!" یا "چه مرگته؟!" آدم هم جواب می دهد"خوبم" یا  "به خداخوبم"، اما خودش هم می داند خوب نیست. یک مرگیش می شود. در فیلم"چیزهایی هست که نمی دانی"، دنیس کافه چی، به علی می گوید که "آدمِخوشحال یه چیزیش هست،آدم غمگینم یه چیزیش هست، اما مشکل تو می دونی چیه؟ اینه که آدم نیستی" * مدت مدیدی ست که چنین حسیدارم.  دلم می خواهد فریاد بزنم کمک!!!!!اما از آنجایی که می دانم کاری از دست کسی بر نمی آید، فریاد نمی زنم.


 2.از توسخن از به آرامی
 از تو سخن از به تو گفتن
 از تو سخن از به آزادی
 وقتی سخن از تو می گویم
 از عاشقانه، از عارفانه می گویم

 از دوستت دارم
 از خواهم داشت
 از فکر عبور به تن
هایی...

 - نمیدونم شعر مالِ کیه!

*نقل به مضمون است دیالوگ. اصلش رادقیقاً یادم نیست دراین لحظه


3.آسمانِ همیشه عزادارِ تنکابن، در 27 اردیبهشت :
















[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]

کیستی که من اینگونه به اعتماد

نام خود را با تو می گویم

کلیدِ خانه ام را به دستت میدهم

نان شادی هایم را با تو قسمت میکنم

در کنارت می نشینم و بر زانویِ تو، اینچنین، آرام به خواب می روم...

کیستی من اینگونه، به جِد، در دیار رویاهای خویش با تو درنگ  میکنم...                                          

                             /از آلبوم "آفتاب های همیشه" با صدای آیدا شاملو/


[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
 .راستش نمی دونم باید ازکجا شروع کنم.تصمیمگرفته بودم تا یه چیز درست و حسابی پیدا نکردم واسه نوشتن، ننویسم. چون فکرمی کنموبلاگم تبدیل شده به مجموعه ای از نِک و ناله های بی خود. چیزِ خاصی برای نوشتن پیدانکردم و لی کِرم نوشتن هم آزارم میده. یه کم نمی دونم چه مرگمه. نمی تونم بگمروزای خوبی رو می گذرونم اما اتفاق بدی هم نیفتاده. چند روز پیش داشتم برای یکی ازهزارتا مشکلی که پیش رویِ اجرای نمایشم افتاده بود، دنبال راه حل می گشتم، یه کمیکه از کار اومدم بیرون و کلی تر به قضیه نگاه کردم، دلم برای خودم و گروهم سوخت.حیف که اعصابم نمی کشه بخوام بگم که چقدر مسخره اجرایِ ما هی به تعویق می افته وچقدر مسخره هی سنگ می ندازن جلوی پامون. یهو به خودم اومدم دیدم به راحتی عادتکردیم به حقارت آدما. به پست فطرت بودنشون. به اینکه آدمِ بد ببینیم عادت کردیم.اینکه کسی زیر آبِ کسی رو بزنه واسمون یه امر عادیه. اینکه کسی نتونه پیشرفت کسیرو تحمل کنه و بخواد از هر طریقی خردش کنه، عادیه. اینکه هیچ کس به آدم کمک نکنه،عادیه..  خیلی بده. خیلی بده که به بد بودنعادت کنیم. من به شخصه ادعا نمی کنم آدمِ خوبی ام. اما حداقل دارم تلاش می کنم خوبباشم. و هر چقدر می خوام که این حسادتا و حب بغضا رو بفهمم، نمی شه. فقط از اینناراحتم که به بد بودنِ آدمای دور و برم عادت کردم. اینکه دیگه تعجب نمی کنم ازاینکه ذره ای حس انسانیت وجود نداره..

 

.نگرانم.و می ترسم. برای خودم نگرانم. برای آینده خودم وآدمایی که دوستشون دارم، نگرانم.برای جامعه ام نگرانم.. یه بلاتکلیفیِ لعنتی دارم که دست و پام رو بدجوری بسته. حسمی کنم فلج شدم.  و هیچی جلو نمی ره. زمانایستاده و من دارم توی  حالِ کوفتیِ خودمدست و پا می زنم.  اصلاً حس خوبی نیست..

 

 

.ما اینوسط سِنمون بیشتر شد و

هنرپیشههای موردعلاقه مون پیر تر شدن و

نسبت بههمه چیز بی تفاوت شدیم و

دیگه ازطرحهای ضربتیِ تابستانه و بهاره و زمستانه

کَکمونمنمی گزه

قدرتامونتو ضعفامونه

پیروزیهامون شکستامونه

شادیهامون صحبت درباره بدبختی هامونه

چیکارکنیم؟ اینطوری بار اومدیم

الانم بههر حال یه طوری روزا شب می شن و

می چپیمتوی اتاقایی از دود سیگار و

نصفه شبتلو تلو خوران می افتیم تو تخت خواب

صبح باخس خس سینه هامون از خواب می پریم و

تو آینهکه قیافه ی نحسمون و با گودی زیر چشمامون می بینیم

می فهمیمکه یه روز دیگه شروع شده

بعد بهخودمون می گیم که دیگه حوصله مون سر رفت از این زندگی سگی

همینطورتو رویِ هم پیر ترو پیرتر می شیم

جاوچشمای هم می پوسیم، محو می شیم

باالکلای طبی بخار می شیم..

  (ازترانه "موسیقی فیلم"/گروه 127)

*از متن همین ترانه

پیشنهاد: آلبوم "حال استمراری" رو گوش کنید!!

حال استمراری


[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]


بعضی وقت ها، یک چیزهایی قلقلکت می دهد، که برای خودت شاید غریبباشد.ولی اگر با دیگران در میانش بگذاری،برای دیگران آشناست.این در میان گذاشتنگاهی ترس دارد.واهمه داری از قضاوت شدن، واین ترس فکر می کنم  از عدم شناخت خود می آید.برای دیگران آشناست، چون از بیرون آدمرا می بینند و اگر با اشخاص نزدیک به خودت در میان بگذاری، برایشان آشناست چون میشناسندت.راستش نمی دانم چه می خواهم بگویم، به عبارتی حرف دهانم را نمی فهمم. فقطمی دانم که یک چیز هایی قلقلکم می دهد،یک چیز هایی که برایم غریبه است امااطرافیانم می شناسند آنها را.و می ترسم. از اینکه بفهمم خودم را نمی شناسم.می ترسماز وقت هایی که نزدیکانم می دانند چه مرگم است، اما خودم نه.می ترسم از حالا کهتوی آینه نگاه می کنم و نمی دانم خود ایده آلم احیاناً کی قرار است بیاید و اینکسی که توی آینه است، کیست؟

من امروز از خودم می ترسم، و این ترس اصلاً چیز خوبی نیست.

 


دانشگاه برای خراب نشدن وجه گروه هنر،گفته است که مرگعلیرضا،حادثه بوده.

راستش سخت است در باره ی موضوعی که الان می خواهم بنویسم، حرف زدن..چند روز پیش، یکی از بچه های دانشگاهمان خودش را آتش زد.بله.. به راحتیِ تایپکردنِ همین کلمات. خودش را در خانه اش، آتش زد. با 75% سوختگی، دوروز بیشتر دوامنیاورد و دیروز مُرد.زیاد نمی شناختمش. از ورودی های جدید دانشگاه بود. به واسطه یواحد های عقب افتاده ام، چند باری با هم کلاس داشتیم. جز چند کلمه با هم حرف نزدهبودیم.اما مرگش، مرگِ دردناکش، چنان تاثیر غریبی گذاشته است، که.. هنوز باورمنشده. هفته ی پیش، همین روزها بود که پشت پلاتو ها ایستاده بود، سیگار می کشید. منرد شدم، به هم سلام کردیم، معلوم بود که حال خوشی ندارد.قسمت دردناک ترِ اینداستان، بعد از فاجعه است. وقتی که حرف ها، توی دانشگاه شروع می شود و آدم می  ماند که کدام را باور کند. "به خاطر یهدختره بود". "با خانوادش مشکل داشته". "قضیه عشقی بودبابا". "معتاد که نبود؟ " و... چه مهم است؟ واقعاً مهم است؟یک آدم، که هنوز بیست سال از عمرش نگذشته،با آنهمه آرزوهای ریز ودرشتی که می توانست داشته باشد، خودش را به آن شکل، کشتهاست. چه مهم است که چرا؟ چرا از آن وقتی شکل گرفته که هیچکس حواسش به او نبوده، واو آرام آرام می مرده است شاید..

.

روزها ی بدی ست این روزها.. روزهای غمی ست..

 

+ممنون از همه ی دوستانی که در این غیبت دو ماهه، به یادم بودنند.ممنون..

*خاکستری/ ابی

*

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]

کمتر از ده ساعتِ دیگر 23 ساله می شوم. به طرز دردناکی غمگینم. دلشورهدارم  و دلم می خواهد فرار کنم. از چهچیزی، نمی دانم. دلم می خواهد بدَوَم. بدَوَم.. بدَوَم.. آنقدر که دنیا تمام شود.حس می کنم کمترین توانی برای ادامه ی راه ندارم.. 23 سال نه، حس می کنم 93 ساله میشوم. و این خستگی، این درماندگی، به هیچ وجه به دردِ برنامه هایی که برای سالهایآینده دارم، نمی خورد. از دستِ خودم به شدت دلگیرم و مثل دکتری که به بیماری مینگرد که دیگر نبض ندارد،رو به روی آینه می نشینم و هیچ کاری برای خودم نمی توانمبکنم..  همین..

+بدترین عادتی که دارم، این است که وقتی کسی را دوست دارم، برای خودم،از او، بُت می سازم. بدونِ اینکه این احتمال را بدهم که ممکن است این بُت، روزی،در هم بشکند. امروز برای هزارمین بار این اتفاق افتاد. استادی که 5ترم است با اودرس دارم، تنها امیدِ من در این دانشگاهِ لعنتی بود، و همیشه می گفتم که هرچه دارماز او دارم، از تدریسِ خوبش و همه ی دلسوزی هایش، امروز، خیلی از باورهای مرا درهم شکست و حدس می زنم حتی نداند که چه کرده است. ضربه آنقدر سهمگین بود، که لالشده ام. من مانده ام و سه ترمِ دیگر که باید در این دانشگاهِ لعنتی، بدونِکوچکترین امید، سپری شود.

دلم شکسته است.. دلم بدجوری شکسته است..

[ جمعه 17 خرداد 1392 ] [ 22:28 ] [ سایت بلاگفا ]
صفحه قبل 1 ... 214 215 216 217 218 219 220 221 222 ... 673 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

بازيابي رمز عبور

نام کاربردي :
رمز عبور :
لینک های مفید


web counter
web counter